فاسق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- گناهکار، بدکار.<BR>۲- در فارسی به معنی مردی که با زن شوهردار رابطة نامشروع دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) [ ع. ] (اِفا.) ۱- گناهکار، بدکار. ۲- در فارسی به معنی مردی که با زن شوهردار رابطه نامشروع دارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاسق . [ س ِ ] (ع ص ) زناکار. (منتهی الارب ). تبه کار. فاجر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ ناراست کردار. (منتهی الارب ) : چون نیم زاهد و نیم فاسق از چه قومم، بدانمی ای کاش . عطار. گر تو زآن فاسق ستانی داد من بر تو و داد تو خوانم آفرین . خاقانی . ج، فاسِقون، فُسّاق، فَسَقة. (اقرب الموارد). در فارسی بصورت فاسقان جمع بسته شده است : محتسب گر فاسقان را نهی منکر میکند گو بیا کز روی نامحرم نقاب افکنده ایم . سعدی . ◄ در تداول عامه، مردی که با زن شوهردار دوستی و هم نشینی و هم صحبتی کند.
واژگان فارسی سره واژهدان
تردامن، گناهمند
واژگان قرآن
یَکْفُرُ بِهآ إِلاَّ الْفاسِقُونَ «فاسق» از مادّه «فسق»، در اصل به معناى خارج شدن هسته از درون رطب (خرماى تازه) است، به این ترتیب گاهى که رطب از شاخه درخت نخل سقوط مى کند و هسته از درون آن به خارج مى پرد، عرب، از این معنا تعبیر به «فَسَقَتِ النَّواةُ» مى کند; سپس به تمام کسانى که لباس طاعت پروردگار را از تن در آورده و از راه و رسم بندگى خارج شده اند «فاسق» گفته شده است.(13)