فاسد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- ضایع، خراب.<BR>۲- پوسیده، گندیده.<BR>۳- پوچ.<BR>۴- بی اثر.<BR>۵- بد - خُلق.<BR>۶- در فارسی به معنی زن بدکاره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) [ ع. ] (ص.) ۱- ضایع، خراب. ۲- پوسیده، گندیده. ۳- پوچ. ۴- بی اثر. ۵- بد - خُلق. ۶- در فارسی به معنی زن بدکاره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاسد. [ س ِ ] (ع ص ) تبه . (منتهی الارب ). معیوب . تبه . خراب . (ناظم الاطباء) : بس ای خاقانی از سودای فاسد که شیطان میکند تلقین سودا. خاقانی . رجوع به فساد و ترکیبات فاسد شود. ◄ زبون . ◄ گندیده . گمراه . ◄ سرکش و شریر. ◄ ناچیز. ◄ باطل . ◄ سست و بیقوّت . ◄ معطل . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
تبهکار، ضال، طالح، فاجر، فاسق، گمراه، مخبط، منحرف، منحط، ناخلف، هرزه، هرزهکار تباه، خراب، ضایع، معیوب، ناسالم پوسیده، گندیده، لهیده، له باطل، غلط (متضاد: سالم، صالح)
فرهنگ طیفی واژهدان
مفسد، آلوده، ناپاک، فاسق، بدکار، منحرف، مخبط، تباه، بیشرم، حیوانصفت، دیوصفت، وحشی، رذل، گمراه، عیاش، بچهباز
واژگان فارسی سره واژهدان
هرزه، گندیده، تباه، پوسیده، پتیاره