فارس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص.) کسی که زبان مادری او فارسی باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. ] (ص.) ۱- سوار، اسب سوار. ۲- جنگاور، دلیر. ج. فُرسان و فوارس.
(رْ) ۱- (اِ.) قوم پارس که در جنوب ایران ساکن بودند. ۲- نام سرزمین پارس. ۳- (ص.) ایرانی.
(~.) (ص.) کسی که زبان مادری او فارسی باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فارس . [ رِ ] (اِخ ) یحیی بن عجیلة. نحوی عروضی از اهالی مصر بود. کتابی در عروض دارد. (از اعلام زرکلی ج ٢ ص ٧٦٣).
فارس . [ رِ ] (اِخ ) ابن سامان بن زهیربن سلیمان حسینی .پسر خال الشریف محمدبن برکات صاحب مکه بود، و مدتی از جانب محمدبن برکات والی مدینه شد. مرگ او به سال ٩١٦ هَ . ق . / ١٥١٠ م . است . (اعلام زرکلی ج ٢ ص ٧٦٢).
فارس . [ رِ ] (اِخ ) حطاب بن حنش فارس . رجوع به حطاب بن حنش شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ایران، پارس عجم
سواره جنگاور، شجیع، گرد (متضاد: پیاده، راجل)
واژگان فارسی سره واژهدان
پارس