غیرت بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیرت بردن . [ غ َ / غ ِ رَ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) رشک بردن . حسد ورزیدن : گر باخبرستی ز پی روی تو هر شب غیرت برمی بر فلک خیره نگر بر. سنائی . بر این آب، غیرت برد آب حیوان بر این حوض، رشک آورد حوض کوثر. خاقانی . همراه من مباش که غیرت برند خلق در دست مفلسی چو ببینند گوهری . سعدی (طیبات ). آفتاب و سرو غیرت میبرند کآفتاب سرو بالا میرود. سعدی (طیبات ). ◄ غیرت و تعصب داشتن . سرباز زدن از قبول اهانت بر عرض و شرف و آبرو : اگر غیرت بری با درد باشی وگر بی غیرتی نامرد باشی . نظامی . به دیگر نوع غیرت برد بر یار که صاحب غیرتش افزود در کار. نظامی . گرچه غیرت بردن از عاشق نکوست غیرت معشوق دایم بیش از اوست . عطار. از دوستی که دارم و غیرت که میبرم خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی . سعدی (بدایع).