غیبدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیبدان . [ غ َ / غ ِ ] (نف مرکب ) آنکه غیب و نهان را داند. عالم الغیب . (آنندراج ). داننده ٔ غیب . رجوع به غَیب شود. ◄ (اِخ ) صفت خدای تعالی . خدا : در این بام گردان و این بوم ساکن ببین صنعت و حکمت غیبدان را. ناصرخسرو. بر خاطر گشاده و روشن ضمیر تو پوشیده نیست سری جز سر غیبدان . سوزنی . بار سپاس از ملک غیبدان پذیر کین جاه و دولت از ملک غیبدان رسید. سوزنی . سکه ٔ قدرش چو بنوشت آسمان ماه لوح غیبدان میخواندش . خاقانی . گر بزر گویمت مدح آنم که بت بر خدای غیب دان خواهم گزید. خاقانی . مورچه را جای شود دست جم سوی مگس وحی کند غیبدان . خاقانی . دری را که در غیب شد ناپدید بجز غیب دان کس نداند کلید. نظامی . غیبدان و لطیف وبیچونی سرپوش و کریم و توابی . سعدی . زورت ار پیش می رود با ما با خداوند غیبدان نرود. سعدی (گلستان ). دادار غیبدان و خداوند آسمان خلاق بنده پرور و رزاق رهنما. سعدی .