غوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (ص.) لاغر، نحیف، ناتوان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ) [ ع. ] (ص.) گمراه، بیراه.
(~.) [ ع. ] (ص.) لاغر، نحیف، ناتوان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غوی . [ غ َ وی ی ] (اِخ ) از اعلام است . (منتهی الارب ). از نامهاست . (تاج العروس ).
غوی . [ غ َ وَن ْ / غ َ وا ] (ع مص ) ناگوارد کردن شیر شتربچه را و هلاک شدن از آن . یا سیر نشدن از شیر مادر، یا لاغر گردیدن و قریب به هلاکت رسیدن . (منتهی الارب ). ◄ (ص ) منفرد. تنها. یقال : بت غَوی ً و غویّاً و مُغویاً؛ یعنی شب بروز آوردم تنها و دژم . (ازتاج العروس ) (المنجد) (اقرب الموارد) (شرح قاموس فارسی و شرح قاموس ترکی ) .
غوی . [ غ َ وی ی ] (ع ص ) بیراه . (دهار) (مهذب الاسماء). گمراه . (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). ضال ّ. پیرو خواهش نفس . (المنجد). گمره . ج، غویّون . (مهذب الاسماء) : جز نیکویی پذیره نیاید ترا گذر در رسم و خوی تو سخن دشمن غوی . فرخی . سخاوت تو و رای بلند و طالع و طبع نه منقطع نه مخالف نه منکسف نه غوی . منوچهری . بر موسی پیمبر و بر یوشعبن نون بهتان و زور بندی ای طاغی غوی . سوزنی . شبروان راه حق را غول پندارد غوی . سیف اسفرنگ . گفت با لیلی خلیفه کاین تویی کز تو شد مجنون پریشان و غوی . مولوی (مثنوی ). تو نیایی در سر و خوش میروی من همی آیم بسر در چون غوی . مولوی (مثنوی ). ◄ منفرد و تنها. یقال : بت غویاً؛ ای مخلیاً. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). بت غویاً؛ ای منفرداً. (المنجد). رجوع به غَوی ً شود .