غوژه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غوژه . [ژَ / ژِ ] (اِ) بمعنی غوزه ٔ پنبه . (از برهان قاطع) (شمس فخری ). رجوع به غوزه شود. ◄ غنچه . (فرهنگ جهانگیری ). غنچه ٔ گل . (برهان قاطع). در «فرهنگ » بمعنی غنچه آمده است . (از فرهنگ رشیدی ). صاحب انجمن آرا ذیل ماده ٔ «بسغده » بر جهانگیری (که برهان تابع اوست ) چنین اعتراض کند: حکیم ازرقی هروی گفته است : شراب لعل درخشنده در چنین سره وقت موافق آید و خوش، خاصه با نسیم هراه غلام باد شمالم که میوزد خوش خوش به بوی غالیه از غور بامداد بگاه به مست خفته چنان میوزد که پنداری حواس او ز بهشت بر این شود آگاه مرا شمال هری بی هری نباشد خوش چو شهریار و خداوند من بود همراه . معلوم شد که هراه و غور و فراه از بلاد خراسان (قدیم ) است، چنانکه انوری گفته : عرصه ٔ مملکت غور چه نامحدود است که در آن عرصه چنین لشکر نامعدود است ! با این تفاصیل صاحب جهانگیری غور را «غوژه » خوانده و غنچه فهمیده است، و اگر منظور ناظم غنچه بود «غنچه میگفت و در وزن و معنی شعر تغییری روی نمی داد. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : تاک از پس غوره میدهد مل شاخ از پس غوژه میدهد گل . امیرخسرو (از جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). به معنی غوزه ٔ پنبه نیز مناسب است . (انجمن آرا).