غنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.)<BR>۱- (ص.) هرچیز پیچیده و گلوله شده.<BR>۲- (اِ.) پنبة گلوله کرده.<BR>۳- عنکبوت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ دِ) (اِ.) بوی بد.
(~.) ۱- (ص.) هرچیز پیچیده و گلوله شده. ۲- (اِ.) پنبه گلوله کرده. ۳- عنکبوت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنده . [ غ ُ دَ / دِ ] (ص ) گِرد. ◄ فراهم آمده . (فرهنگ جهانگیری ). جمعکرده و فراهم آمده مطلقاً. ◄ (اِ) بمعنی غندش که پنبه ٔ گرد و گلوله کرده شده است . (برهان قاطع). پنبه ٔ گردکرده برای ریسیدن . (فرهنگ رشیدی ). گلوله ٔ پنبه برزده . (فرهنگ جهانگیری ). گلغنده . (ناظم الاطباء) : ابروش کمان سان شد و بینیش چو مشته وآن ریش سفید آمد چون غنده ٔ پنبه . قریعالدهر (از فرهنگ رشیدی ). و رجوع به گُنده، قندفیر، قندفیل و گنده پیل شود. ◄ گلوله ٔ خمیر نان . (برهان قاطع). ◄ کلوچ . کلوچه . کلوج . رجوع به همین کلمه ها شود. ◄ کماج ترش . (ناظم الاطباء). ◄ نفیر که برادر کوچک کرنا است . غندرود. غنده رود. (برهان قاطع). ◄ بوی بد. ◄ حباب آب . (ناظم الاطباء). ◄ عنکبوت . (فرهنگ اسدی ) (برهان قاطع) (فرهنگ اوبهی ) (صحاح الفرس ) (مجمل اللغة). دیوپای . تنندو. تننده . تنند. (فرهنگ اسدی و حواشی آن ) : می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان . کسائی مروزی (از فرهنگ اسدی ). تن غنده را پای باید نخست پس آنگاه خلخال بایدش جست . اسدی . حسودت در کف ادبار محنت بود همچون مگس در دام غنده . شمس فخری . ◄ عنکبوت بزرگ بود که مردم را بگزد. (فرهنگ اسدی ). عنکبوت سیاه زهردار. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) . نوعی عنکبوت زهردار و گزنده که عربان آن را رتیلا خوانند. (از برهان قاطع). رتیلا، و آن جانوری است که زهر دارد و در بلاد خراسان باشد. (فرهنگ جهانگیری ). رُطَیل سیاه . رُتیل : چار غنده کربسه با کژدمان خورد ایشان پوست روی مردمان . رودکی . بدو مرد جنگی به دیوار بر همی تاخت چون غنده بر تار بر. اسدی . من غندشدم ز بیم غنده چون خرس نگون فتاده در دام . موفق الدین ابوطاهرخاتونی . غنده و کژدم و دیگر حشرات . سنایی . کژدم زرد قاضی سراج وآن قوامی سیاه چون غنده . سوزنی (از جهانگیری ). حلاوت عجبی در بدن پدید آمد که از نی و لب مطرب شکر رسید به کام هزار کژدم غم را ببین کنون کشته هزار غنده ٔ محنت ببین شده بر بام . مولوی . هجر تو چون غنده ای شد در دلم ای شفای جان ببر این غنده را. مولوی .