غندر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غندر. [ غ ُ دَ ] (ع ص ) جوان فربه و درشت و نازپرورده، غلام سمین غلیظ ناعم . غُندُر. غَمَیذَر. (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). ◄ الحاح کننده در سؤال، چنانکه به مبرم و الحاح کننده گویند: یا غندر! رجوع به منتهی الارب، تاج العروس و غندر (اِخ ) شود.
غندر. [ غ ُ دُ ] (اِخ ) محمدبن جعفر بصری . ملقب به غندر و مکنی به ابوعبداﷲ. وی را بدان سبب غندر گفتند که در مجلس ابن جریج بسیار پرسید، و ابن جریج گفت : ماترید یا غندر؟ (چه میخواهی ای الحاح کننده ؟) و از آن پس به این لقب ملقب شد. از یکی از رواة حدیث است، و احمد و ابن مدینی از وی روایت کنند. وی به سال ١٩٣ هَ . ق . درگذشت . رجوع به تاریخ بغداد ج ٩ ص ٣٢٥ و تاریخ الخلفاء و ماده ٔ ابوعبداﷲ غندر شود. خواندمیر در حبیب السیر (چ خیام ج ٢ ص ٢٥٠) این شخص را به نام محمدبن محمدبن جعفر آورده است و ظاهراً صحیح محمدبن جعفر است .
غندر.[ غ ُ دُ ] (ع ص ) نوجوان فربه سطبر نازپرور و خوشتر عیش . (منتهی الارب ). جوان فربه و درشت و نازپرورده . (از اقرب الموارد). غُندَر. رجوع به همین کلمه شود.