غنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ جِ) [ ع. ] (اِمص.) ناز و کرشمه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ جِ) [ ع. ] (اِمص.) ناز و کرشمه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنجه . [ غ ُ ج َ / ج ِ ] (اِ) جمع کردن و گردآوری نمودن، و به همین معنی به فتح اول بنظر آمده است . (برهان قاطع). رجوع به غنچه شود. ◄ سرشتن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ گل ناشکفته . دراصل گُنجه مأخوذ از گنجیدن بود زیرا در ذات او گنجیدگی است، و برگ غنجه در اندرون با هم مجتمع و گنجان است، و گاف را برای فصاحت به غین معجمه بدل کرده اند. و بقولی غنجه به جیم فارسی است . (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). و بعضی آن را مأخوذ از غَنج بمعنی ناز وکرشمه دانسته اند و این محل تأمل است . و شعرا دهان محبوب و دل عشاق را بجهت تنگی بدان تشبیه کرده اند، واز صفات آن است : دلگیر، بیهده خند، خندان، نشکفته، سربسته، خاموش، بیدار، پاکیزه دامان، نوکیسه، نوخیز و سنگ آغوش و از تشبیهات آن است : حباب، فواره، سبوی، تکمه ٔ کلاه، طلسم، قفل، عروس، مهد، فانوس، کره، طفل، اخگر، مجمر، شیشه، مینا، ناخن، دست، نامه، کوچه و ناوک . (از آنندراج ). غنچه ٔ گل را گویند بسبب جمع کردن و گرد آوردن برگها. (برهان قاطع). رجوع به غنچه شود.
غنجه . [ غ َ ج َ / ج ِ ] (اِ) بمعنی غُنجه و غنچه است . رجوع به همین کلمه ها شود : دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنجه شد. سعدی (بوستان ). ◄ جمع کردن و گردآوری نمودن . (از برهان قاطع). فراهم آوری و جمعکردگی و گردآوری . (ناظم الاطباء). ◄ سرشتن . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ رعنایی و ناز و غنج . (فرهنگ اسدی ) : برداشته تا حجاب شرم از رخ گه شادی و گه نشاط و گه غنجه . منوچهری . به یک کرشمه و یک غنجه زآن دو شکر خویش هزار دل بربایی هزار جان شکری . سوزنی . چو کردی غنچه ٔ کبک دری تیز ببردی غنجه ٔ کبک دلاویز. نظامی .