غنجال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ نْ) (اِمر.) میوة ترش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ نْ) (اِمر.) میوه ترش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنجال . [ غ َ ] (اِ مرکب ) (از: غنج، گلگونه و غازه + آل، منسوب به ) میوه ای باشد ترش که آن را حب الملوک خوانند. (فرهنگ اسدی ) (از برهان قاطع). میوه ای ترش باشد. (فرهنگ اوبهی ). میوه ای است ترش مزه . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). غنجار. (فرهنگ رشیدی ). رجوع به حب الملوک شود : و دوش نامه رسیدم یکی زخواجه نصیر میان نامه همه ترف و غوره و غنجال . ابوالعباس (از فرهنگ اسدی ). اگر صبا سخن لطف او کند در باغ نبات مصر شود بر درختها غنجال . شمس فخری (از فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا). ◄ هر میوه ٔ ترش راگویند همچو انگور ترش و انار ترش و سیب ترش و امثال آن . (برهان قاطع).