غنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) گلگونه، سرخاب، مجازاً آرایش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (اِ.) ۱- نوزاد حشره که به صورت کرم است. ۲- یکی از آفات سیب و گوجه.
(غَ یا غِ) (اِ.) سرین، کفل.
(غُ نْ) (ص.) به هم آمده و گِرد شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنج .[ غ ُ ] (ع اِمص ) ناز. (مهذب الاسماء). ناز کردن . (تاج المصادر بیهقی ). کرشمه و ناز. (منتهی الارب ) (فرهنگ اوبهی ). دِلال . غُنُج . (منتهی الارب ). در کشف الظنون آمده : علم الغنج را بعضی از فروع علم موسیقی شمارند وگویند: آن علمی است که گفتگو میکند از چگونگی صدور افعالی که دوشیزگان و زنان زیبارو و ظریف کنند، و اگر حسن ذاتی با غنج طبیعی همراه باشد کامل است و هرگاه غنج متکلفانه یا عرضی باشد کامل نیست، و هر چیز ازملیح، ملیح است، و در صورتی که این غنج در اثنای مباشرت و آمیزش با زنان و امثال آن باشد محرک است و این در شرع مجاز است، و زنان عرب بخوبی غنج و ناز کردن در میان مردان شهرت دارند. (از کشف الظنون چ استانبول ستون ١٢١٠ به اختصار). ◄ (اِ) دخان نیل . (منتهی الارب ). دود نیل و پیه که وشم و نگار بدان سیاه کنند. (از منتهی الارب ). دوده ٔ پیه که برای سرمه گیرند. (ناظم الاطباء). دوده . (دزی ج ٢ ص ٢٢٨). ◄ فتیله ٔ چراغی که دود میکند. (دزی ج ٢ ص ٢٢٨).
غنج . [ غ َ ] (اِ) جوال . (فرهنگ اوبهی )(برهان قاطع) (از فرهنگ اسدی ) (فرهنگ رشیدی ). خُرج .(مهذب الاسماء). و بعضی گویند جوالی است مانند خرجین که آن را بعربی حُرجَة گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ). بمعنی جوالی باشد که خورجین نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا) : پیری و درازی و خشک شنجی گوئی به گه آلوده لتره غنجی . منجیک . وآن بادریسه هفته ٔ دیگر غضاره شد و اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه گشت . لبیبی (از فرهنگ اسدی ). همچون کدوئی سوی نبید و سوی مزگت آکنده به گاورس که خرواری غنجی . ناصرخسرو. ◄ گلگونه و غازه، و آن چیزی بود سرخ که زنان بر روی مالند. (برهان قاطع). غنجار. غنجاره . غنجر. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ سرین مردم و حیوانات . (فرهنگ اوبهی ) (فرهنگ خطی ). سرین و کفل حیوانات، و به این معنی به کسر اول نیز گفته اند. (برهان قاطع). سرین . (شمس فخری از آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا). ◄ در بعض جاها این نام را به آفت درخت سیب و گوجه و سایر گیاهان دهند. کرمی است که برگ درختان را خورد. ◄ (ص ) نیکو بود و خوش . (فرهنگ اسدی ) : نوای مطرب خوش نغمه و سرودی غنج خروش عاشق سرگشته و عتاب نگار. مسعودی (از فرهنگ اسدی ). ◄ (پسوند) (مزید مؤخر) بمعنی ناک یعنی آغشته، چنانکه گویند: بیمارغنج یعنی بیمارناک و دردناک، اعنی آغشته ٔ بیماری و درد. (برهان قاطع) : چو شد آن پریچهره بیمارغنج ببرید دل زین سرای سپنج . رودکی .
غنج . [ غ ِ ] (اِ) سرین و کفل حیوانات . (برهان قاطع) (فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٨٦ ب ). رجوع به غَنج شود.
مترادف و متضاد واژهدان
خوش، خوشی عشوه، کرشمه، ناز جوال، خورجین سرین، کفل غازه، گلگونه
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه