غلطیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلطیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) گردیدن به پهلو. گردیدن بر روی خود. غلتیدن . غلط خوردن . غلط زدن . بجخیزیدن . گلیدن . غل خوردن . تدحرج : خروشان بغلطید بر خاک بر به پیش خداوند پیروزگر. فردوسی . بغلطید بر خاک و زو رفت هوش بیفتاد بر جای بیهوش و توش . فردوسی . فرودآمد و پیش یزدان به خاک بغلطید و گفت ای جهاندار پاک ... فردوسی . در زیر قبای من همی پریدندی [ طاووس و خروس ] و میغلطیدندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٨). حاجب شراب نخوردی اکنون سالی است که در کار آمده است، ولی پیوسته میخورد و با کنیزکان ترک ماهروی میغلطدو خلوت میکند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٥٤٥). بر خاک بیفتاد و بغلطید چو ماهی وآنگه نظر خویش فکند از چپ و از راست . ناصرخسرو. به خون اندر همی غلطد ز دهقان نباشد خون او را خواستاری . ناصرخسرو. چون زاغ سر زلف تو پرواز کند در باغ رخت به کبر پر باز کند در باغ تو زآن زاغ پرانداز کند تا بر گل بغلطد و ناز کند. خاقانی . من همه در خون و خاک غلطم و از اشک خون دلم خاک را نگار برافکند. خاقانی . درخت کیانی درآمد به خاک بغلطید بر خویشتن زخمناک . نظامی . تن سیمینش میغلطید در آب چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب . نظامی . چو پیش تخت شد نالید غمناک به رسم مجرمان غلطید بر خاک . نظامی . ◄ دراز کشیدن . (آنندراج ). ◄ مجازاً به معنی ریخته شدن . (آنندراج ) : نهان در غبار دلم گشت دریا چو اشکی که بر خاک غلطیده باشد. میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). - غلطیدن آسیا ؛ گردیدن آسیا. (آنندراج ) : ما کام تر ز چشمه ٔ منت نکرده ایم غلطد به آب خود چو گهر آسیای ما. محسن تأثیر (از آنندراج ). ◄ مجازاً، غلطیدن بر چیزی یا در آن و یا اندر آن، در رفاه کامل و فراوانی بودن و از زندگی متمتع شدن : مسعود همی بر حریر غلطد بر پشت سعید از نمد قبا نیست . ناصرخسرو. روزی روزی گردهدم چرخ دورنگ بر پر تذرو غلطم و سینه ٔ رنگ . مسعودسعد. - غلطیدن دیوار ؛ کنایه از فروافتادن آن است . (از آنندراج ) : ز خون فاخته دیوار بوستان غلطید ز جای خویشتن آن سرو پایدار نرفت . صائب (از آنندراج ). - فروغلطیدن ؛ به پایین افتادن و غلط خوردن : اگر ز کوه فروغلطد آسیاسنگی نه عارف است که از راه سنگ برخیزد. سعدی (گلستان ).