غف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غف . [ غ َ ] (اِ) موی درهم پیچیده و مجعد. (از برهان قاطع). موی مجعد باشد. (فرهنگ اوبهی ). موی جعد باشد. (معیار جمالی شمس فخری ). ◄ هرچیز محکم و استوار و سخت و هنگفت و بسته . (ناظم الاطباء).
غف . [ غ َف ف ] (ع اِ) برگ خشک شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). برگ تری که خشک شود. (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) به حیله به دست آوردن . به دست آوردن از راه ملایمت و زبردستی، مثلاً در مورد جلب توجه نیک کسی استعمال کنند. ◄ گول زدن . فریفتن . ◄ دسیسه کردن . توطئه کردن . اسباب چینی کردن . ◄ منحرف کردن . پرسیدن برای غافلگیر کردن . (دزی ج ٢ ص ٢١٧).
غف . [ غ ُف ف ] (ع اِ) قوت روزگذار. (ناظم الاطباء) در فرهنگها به این معنی غُفَّة آمده است . رجوع به غُفَّة شود.