غضنفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غضنفر. [ غ َ ض َ ف َ ] (ع اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ). شیر درنده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اسد، و نون آن زاید است . (اقرب الموارد). لیث .حارث . هزبر. قسورة. حیدر. ضیغم . دلهاث : نجهد از بر تیغت نه غضنفر نه پلنگ نرهد از کف رادت نه بضاعت نه جهاز. منوچهری . به بزم اندرون چون عطارد مساعد به رزم اندرون چون غضنفر محارب . (منسوب به برهانی ). ز هولش دل و طبع روباه گیرد دل شیر جنگی و طبع غضنفر. ناصرخسرو. سزد ار پشت بخر سوی غضنفر بنشیند مرد هشیار چو دانست که خصمانش حمارند. ناصرخسرو. دریا بشنیدی که برون آید زآتش ؟ روبه بشنیدی که شود همچو غضنفر؟ ناصرخسرو. گردون چون بوستان پر ز شکوفه تابان مریخ ازو چو چشم غضنفر. مسعودسعد. ز نوک ناوک تو گر کند غضنفر یاد بخیزد از دل وچشم غضنفر آتش و آب . مسعودسعد. به کبر پلنگ وبه رفتار شاهین به قد هیون و به زور غضنفر. ازرقی . فاخته طوقی شترلفجی غضنفرگردنی خرسری غژغاومویی اعوری عیاره ای . سوزنی . هر مه ز یکشبه مه چرخ است طوقدارش سگ طوق سازد از دم در خدمت غضنفر. خاقانی . عادل غضنفری تو و پروانه ٔ تو من پروانه در پناه غضنفر نکوتر است . خاقانی . گاه فریب دمنه ٔ افسونگرند لیک روز هنر غضنفر لشکرشکن نیند. خاقانی . ◄ (ص ) مرد درشت اندام درشتخوی . (منتهی الارب ). الغلیظ الجثة، و النون زائدة. (اقرب الموارد). مرد ستبرجثه . مرد قوی .
غضنفر. [ غ َ ض َ ف َ ] (اِخ ) در تاریخ شاهی آمده : وی یکی ازکوکهای میرزا (میرزا عسکری ) و برادر قاسم حسین بود.و در همین کتاب داستانی از او نقل شده است . رجوع به تاریخ شاهی تاریخ سلاطین افاغنه (ص ١٤٥ و ١٤٦) شود.
غضنفر. [ غ َ ض َ ف َ ] (اِخ ) ابن جعفر حسینی . او قصیده ٔ برده ٔ میمیه ٔ بوصیری (متوفی به سال ٦٩٤ هَ . ق .) را به فارسی شرح کرده است، و این شرح به سال ٩٢٠ انجام یافته است . آغاز آن چنین است : «موزون ترین کلامی که ارکان بیت المعمور الخ ». رجوع به کشف الظنون چ استانبول ج ٢ ستون ١٣٣٥ شود.