غضبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ ضْ) [ ع. ] <BR>۱- (ص.) خشمناک.<BR>۲- در فارسی: منجنیق و سنگی که در منجنیق گذارند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ ضْ) [ ع. ] ۱- (ص.) خشمناک. ۲- در فارسی: منجنیق و سنگی که در منجنیق گذارند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غضبان . [ غ َ ] (اِ) سنگی را گویند که در منجنیق گذارند، و به جانب خصم اندازند. (برهان قاطع). سنگی که از منجنیق به سوی قلعه ٔ خصم اندازند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). سنگی که از منجنیق اندازندو ظاهراً که عربی باشد. (فرهنگ رشیدی ) : نهنگی را همی ماند که گردون را بیوبارد چو از دریا برآید جرم تیره رنگ غضبانش . ناصرخسرو. طیان سرای دین قلمشان غضبان بنای کفر دمشان . خاقانی . گر حرم خون گرید از غوغای مکه حق اوست کز فلاخنشان فراز کعبه غضبان آمده . خاقانی . چو پیکانش از حصن ترکش برآید بر این حصن فیروزه غضبان نماید. خاقانی . ◄ منجنیق . (از برهان قاطع) : به خرسنگ غضبان خرابش کنند به سیلاب خون غرق آبش کنند. نظامی .
غضبان . [ غ َ ] (ع ص ) خشمناک . ج، غضاب، غَضبی ̍، غَضابی ̍، غُضابی ̍. (منتهی الارب ). صفت مشبهه از غضب به معنی قهرناک و خشمناک . (غیاث اللغات ). خشمگین . (مهذب الاسماء). قهرآلود و خشمگین و غضبناک . (ازبرهان قاطع). غضوب . رجوع به غضب شود : و لمّا رجع موسی الی قومه غضبان اسفاً. (قرآن ١٥٠/٧). شب تیره و باد غضبان و فدفد همی آمد آواز غول از جوانب (از قصیده ای منسوب به برهانی ). بر گل سرخ از نم اوفتاده لاَّلی همچو عرق بر عذار شاهد غضبان . سعدی (گلستان ).
غضبان . [ غ َ ] (اِخ ) ابن القبعثری شیبانی . از بزرگان قوم خود بود و اسب سوار و شجاع و کریم و بخشنده و فصیح و بلیغ بود. ظاهراً وی علیه حکومت وقت قیام کرده و از این رو اسیر شده و به زندان حجاج بن یوسف افتاده بود. جاحظ به زندانی بودن وی به دست حجاج اشارتی کرده و داستانی از او آورده است .رجوع به البیان و التبیین ج ١ ص ٢٨٩ و العقد الفرید چ مصر ج ٣ ص ٣١٠ و عیون الاخبار ج ١ ص ٨٠ و ج ٣ ص ٢٢٥ شود.