غصن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غُ) [ ع. ] (اِ.) شاخة درخت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غُ) [ ع. ] (اِ.) شاخه درخت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غصن . [ غ َ ] (ع مص ) غصن کسی از حاجت وی ؛ بازداشتن اورا و بند نمودن از نیاز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). منحرف کردن و بازداشتن کسی را از حاجت وی . و ماغصنک عنی ؛ ای ماشغلک . (اقرب الموارد). ◄ شاخ (شاخه ) را به سوی خود کشیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ غصن شاخه ؛ بریدن آن را، یا عام است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بریدن و برگرفتن شاخه . (از اقرب الموارد). شاخ بریدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ غصن چیزی ؛ گرفتن آن را. (منتهی الارب ) (آنندرج ). برگرفتن چیزی را یا بریدن آن را. (از اقرب الموارد) .
غصن . [ غ ُ ] (ع اِ) شاخ درخت که بر شاخ دیگر برآید، یا عام است . (منتهی الارب ). شاخه . شاخ درخت . (غیاث اللغات ) (دهار). شاخه هایی که از ساق درخت برآیند نازک باشند یا درشت . ج، غُصون، اَغصان، غِصَنَه . (از اقرب الموارد). شاخ از شجر و گیاه ساق دار : شاخش جلال و رفعت بر داده طوبی آسا طوبی به غصن طوبی گر زین صفت دهد بر. خاقانی . ◄ جوی . جویبار. کانال کوچک . ◄ اغصان، اشعاری هستند که موشحات و زجلها را تشکیل میدهند (موشحه و زجل هرکدام نوعی شعر هستند). (دزی ج ٢ ص ٢١٥).
غصن . [ غ ُ ] (اِخ ) (دکتر سلیم ...) طبیب مصری بود. او راست : «التمریض المنزلی » که در آغاز آن بعض مبادی تشریحی و فیزیولوژیکی را آورده است . این کتاب در مطبعه ٔ ادبیه ٔ بیروت به سال ١٩١٠م . چاپ شده است . (از معجم المطبوعات ج ٢ ستون ١٤١٨).