غزنوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غزنوی . [ غ َ ن َ ] (اِخ ) محمدبن محمود قاضی غزنوی، ملقب به معین الدین و مکنی به ابوالعلاء. او راست : کتاب «سرالسرور» در ذکر شعرای زمان خود. (از کشف الظنون چ استانبول ج ٢ ستون ٩٨٧).
غزنوی . [ غ َ ن َ ] (اِخ ) محمودبن سبکتگین را گویند. (از آنندراج ) : ناز و نیاز کار ایاز است و غزنوی کآن بنده ٔ نیاز شد و این غلام ناز. ملاشانی تکلو (از آنندراج ). چون این زاری به گوش غزنوی خورد سرش غوطه به خون دل فروبرد. حکیم زلالی (از آنندراج ). رجوع به محمودبن سبکتگین غزنوی شود.
غزنوی . [ غ َ ن َ ] (ص نسبی ) منسوب است به غزنه . (آنندراج ). منسوب است به غزنه که از بلاد هند است . (انساب سمعانی ). منسوب به غزنین و غزنی . رجوع به غزنین شود. - سلاطین غزنوی ؛ رجوع به غزنویان شود.