غزلخوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غزلخوان . [ غ َ زَ خوا / خا ] (نف مرکب ) کسی که پیاپی سرود خواند. غزل سرا. غزل گو. غزل پرداز. کنایه از مطرب است . (آنندراج ) : من غزل گوی توام تا تو غزلخوان منی ای غزل گوی غزل خوان غزل خواه ببال . فرخی . تا غزلخوان را بباید وقت خواندن از غزل نعت از زلف سیاه و وصف از چشم کحیل . فرخی . پری کی بود رودساز و غزلخوان کمندافکن و اسب تاز وکمان ور. فرخی . زهره غزلخوان آمده در زیرو دستان آمده چون زیر دستان آمده بر شه ثریا ریخته . خاقانی . شعر نظامی شکرافشان شده ورد غزالان غزلخوان شده . نظامی . که نه تنها منم ربوده ٔ عشق هر گلی بلبلی غزلخوان داشت . سعدی . زبور عشق نوازی نه کار هر مرغی است بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش . حافظ. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست . حافظ. شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ای چشم بد دور که سرفتنه ٔ خوبان شده ای . صائب .