غروب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غروب کردن . [ غ ُ ک َ دَ] (مص مرکب ) ناپدید شدن .غایب شدن . فروشدن آفتاب و ماه و جز آن : غروب کرده سپهر کمال را خورشید لباس نیلی از آن همچون آسمان دارم . درویش واله ٔ هروی (از آنندراج ). - امثال : آفتاب در ملکش غروب نمی کند ؛ یعنی شرق و غرب زمین در حیطه ٔ تصرف اوست . نظیر: قاف تا قاف . از این قیروان تا بدان قیروان . از حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است . (امثال و حکم دهخدا).