غره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غره کردن . [ غ ِرْ /غ َرْ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فریفتن . گول زدن . مغرور کردن . غره ساختن . رجوع به غره شود : نگویند زینگونه مردان مرد همانا جوانی ترا غره کرد. فردوسی . چون شوی غره بدینش چو همی بینی که همی غره کند گنبد دوارش . ناصرخسرو. نگر کتان نکند غره عهد و پیمانش که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را. ناصرخسرو. غره نکند هر که بدیده ست سپاهش این عالم از آن پس به فراخی مکانیش . ناصرخسرو. هرکه را غره کرد دولت تیز عذر آن دولتش هلاک رساند. خاقانی .