غره شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غره شدن . [ غ ِرْ / غ َرْ رَ / رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فریفته شدن . امید بیهوده داشتن . غافل شدن . (ناظم الاطباء). فریب خوردن . فریفته گشتن . گول خوردن . فنودن . مغرور شدن . غره گردیدن . غره گشتن . رجوع به غره شود : غره مشو بدانکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیزکرده ٔ خود را که کرد خوار. عماره ٔمروزی . یا فتی ! تو به مال غره مشو چون تو بس دید و بیند این دیرند. رودکی . مشو غره ز آب هنرهای خویش نگه دار بر جایگه پای خویش . فردوسی . نبودت زکارم مگر آگهی شده غره بر تخت شاهنشهی . فردوسی . به روز جوانی به زر و درم مشو غره جان را مگردان دژم . فردوسی . ور بدین هر دو سبب خیره سری غره شود همچنان گردد چون مور که گیرد پرواز. فرخی . دشمن چو نکوحال شوی گرد تو گردد زنهار مشو غره بدان چرب زبانیش . ناصرخسرو. به چشم حق تو منگر سوی باطل مشو غره به ملک و تخت شیطان . ناصرخسرو. به خواب اندر است ای برادر ستمگر چه غره شده ستی بدان چشم بازش . ناصرخسرو. کی شود غره به گفتار مخالف چون توئی مرد دانا کی دهد هرگز به گازر پوستین ! امیر معزی . گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره که اینجا صورتش مال است و آنجا شکلش اژدرها. سنائی . خاقانیا به جاه مشو غره عمروار گر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا. خاقانی . به دولت هر که شد غره چنان دان که میدانش آتش و او نی سوار است . خاقانی . بدین قالب که بادش در کلاه است مشو غره که مشتی خاک راه است . نظامی . مشو غره بر آن خرگوش زرفام که بر خنجر نگارد مرد رسام . نظامی . تو غره بدان شوی که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آن را. خیام . بر حسن و جوانی ای پسر غره مشو بس غنچه ٔ ناشکفته بر خاک بریخت . خیام . مرد مال و خلعت بسیار دید غره شد از شهر و فرزندان برید. مولوی . گر نشد غره بدین صندوقها همچو قاضی یابد اطلاق و رها. مولوی . گول میکن خویش را و غره شو آفتابی را رها کن ذره شو. مولوی . مشو غره بر حسن گفتار خویش به تحسین نادان و پندار خویش . سعدی (گلستان ). ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو که خبث نفس نگردد به سالها معلوم . سعدی (گلستان ). ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش که محال است درین مرحله امکان خلود. سعدی (طیبات ). خواب را مردم بیداردل اصلی ننهند نشوند اهل خرد غره به تمویه سراب . ابن یمین . ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست غره مشو که گربه ٔ زاهد نماز کرد. حافظ. مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد. حافظ.