غرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرنگ . [غ ِ رَ ] (اِ) همان غَرَنگ است . رجوع به غرنگ شود.
غرنگ . [ غ َ رَ ] (اِ) صدای خرخری که به سبب گریه کردن یا فشردن گلو در حلق و سینه ٔ مردم افتد، به کسر اول نیز به این معنی آمده است . (برهان قاطع). خرخره که در گلو افتد به سبب فشردن گلو. (فرهنگ رشیدی ) (از جهانگیری ). بانگ نرم و شکسته بود در گلو از گریه . (فرهنگ اسدی ). از همان ریشه ٔ غر و غریو است به معنی صدا و ناله . غریدن . غران . غرغر از همان اصل است . (فرهنگ شاهنامه تألیف شفق ) : رخت دید نتوانم از آب چشم سخن گفت نتوانم از بس غرنگ . ابوطاهر خسروانی . به خروش اندرش گرفته غریو به گلو اندرش بمانده غرنگ . منجیک (از فرهنگ اسدی ). از حربگه غریو برآید چو خصم را از حلقه ٔ کمند به حلق افکند غرنگ . سوزنی (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از رشیدی ) (از جهانگیری ). ◄ غرنگیدن . غریو. ◄ ناله ٔ حزین و آواز نرمی که در حالت گریه کردن از گلوی مردم برمی آید، و به این معنی به ضم اول بر وزن اردک هم به نظر آمده است . (برهان قاطع) (از فرهنگ خطی متعلق به کتابخانه ٔ مؤلف ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بانگ نرم باشد به گریه در گلو. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). ناله ای که وقت گریه از گلو برآید. (فرهنگ رشیدی ). و غریو مرادف آن است . (فرهنگ خطی ). آوازی باشد از سر گریه و زاری که نرم نرم به گوش آید. (فرهنگ اوبهی ) : چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی است بازفیر و بانفیر و باغریو و باغرنگ . منوچهری . کار من در هجر تو دائم نفیر است و فغان شغل من در عشق تو دائم غریو است و غرنگ . منجیک (از فرهنگ اسدی ). شکر به جام حاسد جاهت شرنگ باد تو در نشاط و شادی و او در غم و غرنگ . سوزنی . از چرخ نیل رنگ چه نالند حاسدانت ازسیر کلک تو شده با ناله و غرنگ . سوزنی . به پیش خسرو روی زمین برآرم بانگ چنانکه در خم گردون فتد غریو و غرنگ . ظهیر (از رشیدی ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). بازش رهان ز عالم خاکی که روز و شب چشمی پر آب دارد و جانی پر از غرنگ . سراج الدین سگزی (از جهانگیری ). ◄ گریه و زاری . (برهان قاطع). ◄ نوایی از موسیقی است .