غدو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غدو. [ غ َدْوْ ] (ع مص ) آمدن کسی را بامداد:غدا علیه غَدواً و غُدُوَّاً و غُدوةً. (منتهی الارب ). غدا علیه غَدواً، کما فی المحکم ... بکر. (تاج العروس ). ◄ (اِ) بامداد. غُدُوّ : نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو هیچ خالی نیست زاین اثبات و محو. مولوی (مثنوی ).
غدو. [ غ َ ] (اِ) مُسکری که از ارزن سازند. (لسان العجم ) (ناظم الاطباء) : شراب ناب که باشد حرام بشمارد حماقتی است غدو چون مباح نوشیدن . (از لسان العجم شعوری ).
غدو. [ غ ُ دُوو ] (ع اِ) ج ِ غدوة. (اقرب الموارد) (تاج العروس ). ◄ ج ِ غداة، و منه قوله تعالی : بالغدو و الاَّصال (قرآن ١٥/١٣)؛ ای بالغدوات . او اصله المصدر فعبر به عن الوقت کما یقال آتیک طلوع الشمس . (منتهی الارب ). غدو جمع غدوة، و فی المحکم جمع غداة نادر. (تاج العروس ). مقابل آصال .