غدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ دْ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) بی وفایی کردن، خیانت ورزیدن.<BR>۲- (اِمص.) بی وفایی، خیانت.<BR>۳- (اِ.) مکر، حیله.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ دْ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) بی وفایی کردن، خیانت ورزیدن. ۲- (اِمص.) بی وفایی، خیانت. ۳- (اِ.) مکر، حیله.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غدر. [ غ َ ] (اِ) جیبه ٔ جامه . (برهان ) (جهانگیری ). جبه و جامه ٔ رزم است که در هند متعارف بوده و آن را غدرک نیز گفته اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). گدر. گدرک . (برهان ذیل همین کلمات ). ◄ سلاح جنگ . (برهان ). رجوع به غدرک شود.
غدر. [ غ َ ] (ع مص ) بیوفائی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). بیوفائی کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ). نقض عهد و خیانت، و گویند غدر برای معنی اخلال در چیزی و ترک آن وضع شده و معنی نقض عهد از آن مأخوذ است . (از اقرب الموارد). ضد وفا یا ترک وفا. غدران . (اقرب الموارد). دخل . (تفسیر ابوالفتوح رازی ذیل آیه ٔ ٩٨ سوره ٔ نحل ). پیمان شکنی . زنهارخواری . زینهارخواری . به سر نبردن پیمان و دوستی . ◄ غدر زن کودک خود را؛ تغذیه ٔ وی به طرز بد، مانند دغر. (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) در نثر و نظم فارسی به معانی مکر و حیله و فریب و خیانت آمده : به آن طریق که بازگردم ازراهی که به آن راه میرود، و کسی که زبون نمیگیرد امانت را، و حلال نمیداند غدر و خیانت را... ایمان نیاورده ام به قرآن بزرگ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). می باید که با ما راست روند و از هیچ طرف با ما غدری و مکری نرود تا بیارامیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٩). بیحاصل و مکار جهان است پر از غدر باید که چومکار بخواندت برانیش . ناصرخسرو. و آگاه کن ای برادر از غدرش دور و نزدیک و خاص و عامش را. ناصرخسرو. وز شوی نهان به غدر و مکاری در جام شراب زهر بگمارد. ناصرخسرو. شتربه گفت واجب نکند که شیر بر من غدر کند. (کلیله و دمنه ). کمین غدر که از مأمن گشایند جایگیرتر آید. (کلیله و دمنه ). هم ز غدر خود تکلم کرد چرخ کآن تظلّم گوش من بشنود و بس . خاقانی . وفا طبع گردان و ایمن مباش ز غدری که طبع است آن خلق را. خاقانی . عجوز جهان در نکاح فلک شد که جز غدر زادنش رایی نیابی . خاقانی . غادر را در ششدره ٔ غدر راه خلاص بسته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٤٠٥). لشکر ابوعلی چون غدر دارا بدیدند از دیگران ناایمن گشتند.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٠٩). چون ز من نآمداستعانت او نکنم غدر در امانت او. نظامی . شبانگه ز آنچه برفته بود از حالت کشتی ... و غدر کاروانیان با پدر میگفت . (گلستان سعدی ). یکی را از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود. (گلستان سعدی ). سپاهی که عاصی شود بر امیر ورا تاتوانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس ترا هم نداند ز غدرش هراس . سعدی (بوستان ). قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر. سعدی (بوستان ). تو بنشنیدی که آن پر قند لب غدر خیّاطان همی گفتی به شب . مولوی (مثنوی ). سبق برده رحمتش آن غدررا داده نوری کآن نباشد بدر را. مولوی (مثنوی ). ◄ (مص ) آب از آبگیر خوردن . (منتهی الارب ): غدر الرجل غدراً؛ آب غدیر خورد. ازهری گفته قیاساً به این معنی از باب علم یعلم آمده نه از باب ضرب یضرب مثل کرع به معنی شرب الکرع . (از اقرب الموارد). ◄ شورش و عصیان . ◄ غافلگیر کردن شهری : وصله الخبر بغدر الفسقة اصحاب ابن همشک مدینة قرمونة. غدر النصاری مدینة باجة و اتفق غدرها من البرج المستقبل بباب قصبتها. ◄ واگذار کردن شهر از روی خیانت : عبداﷲبن شراحیل الذی غدر مدینة قرمونة و مکن منها بدلسة لابن همشک . (دزی ج ٢ ص ٢٠١).
غدر. [ غ َ ] (اِخ ) دهی است به انبار. (منتهی الارب ). از قرای انبار است . (معجم البلدان ). شهری است به انبار و به گفته ٔ مالینی احمدبن محمدبن الحسین الغدری بدان نسبت داده شده است . (از تاج العروس ). ◄ محله ای است به مصر. (تاج العروس ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیوفایی، پیمانشکنی، نقضعهد جفا، جور خیانت تزویر، حیله، فریب، مکر
واژگان فارسی سره واژهدان
نابکاری، فریب، دورویی، پیمان شکنی