غداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غداری . [ غ َدْ دا ] (حامص ) غدار بودن . مکاری . حیله گری . فریبندگی : خشتی که ز دیواری بردند به بیداری شاخی که ز گلزاری بردند به غداری . منوچهری . دیوی ره یافت اندرین بستان بدفعلی و ریمنی و غداری . ناصرخسرو. زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری سپهر با توچه پهلو زند به غداری . ناصرخسرو. رجوع به غَدّار شود.