غت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غت . [ غ ُ / غ َ ] (ص ) احمق . ابله . (برهان قاطع) (فرهنگ اوبهی ). جاهل و نادان . (برهان قاطع). گول . (آنندراج ) (انجمن آرا) : هست با فضل شیخ بواسحاق تیر گردون ز راه دانش غت . شمس فخری (از آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ شعوری ). ◄ کسی که خودرا کسی می داند و زود از جا درمیرود. (فرهنگ نظام ).
غت . [ غ َت ت ] (ع مص ) رنجانیدن کسی را در کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ): غته بالامر غتّاً. (منتهی الارب ). ◄ غت در آب ؛ غوطه دادن کسی را در آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی را سر به آب فروبردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ غت در سخن ؛ سرزنش کردن کسی را به سخن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ اندک اندک خوردن آب را بی جدا کردن کاسه از دهن . ◄ اندوهمند کردن . ◄ خبه کردن و مانده گردانیدن ستور را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). یقال : غت الدّابة شوطاً او شوطین ؛ ای اتعبها فی رکضها.(منتهی الارب ). ◄ در پی یکدیگر آوردن چیزی را. ◄ خنده پنهان داشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پنهان کردن خنده . (تاج المصادر بیهقی ).