غانم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ) [ ع. ] (اِ.) غنیمت گیرنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ) [ ع. ] (اِ.) غنیمت گیرنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غانم . [ ن ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از غَنْم و غُنْم و غَنَم . گیرنده ٔ غنیمت . رسیده به غنیمت و با تنوین دنبال کلمه ٔ سالم استعمال شود: سالماً غانماً. گویند: سفر را چگونه گذراندید، در جواب گویند: سالماً غانماً؛یعنی تندرست و بهره گیرنده سفر را گذراندم و نیز گویند: امید است سفرتان سالماً غانماً به پایان آید.
غانم . [ ن ِ ] (اِخ ) نام مردی . (منتهی الارب ).
غانم . [ ن ِ ] (اِخ ) نام یکی از رؤسای اکراد طایفه ٔ برزیکانی .مؤلف تاریخ کُرد بنقل از کامل ابن اثیر آرد : در این سال حسنویه پسر حسین کرد برزیکانی در سرماج وفات یافت . او امیر طایفه ای از برزیکان بود که آنان را برزینی گویند و خالوهای او ونداد و غانم فرزندان احمد بودند و بر شعبه ای دیگر ازآن طایفه ریاست داشتند موسوم به عیشانیه . رفته رفته بر نواحی دینور و نهاوند و همدان و صامغان دست یافتند و نفوذ آنان تا اطراف آذربایجان و حد شهرزور روان شد، پنجاه سال حکمرانی کردند. هر یک از این امراء راهزاران مرد سپاهی در فرمان بود. غانم در سال ٣٥٠ هَ. ق . بدرود حیات گفت و فرزندش ابوسالم دیسم در قلعه ٔ قسنان به جای پدر نشست تا ابوالفتح بن العمید او رااز آن جایگاه براند و دزهای قسنان و غانم آباد را بگرفت ... (تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی صص ١٨٢-١٨٣).
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی