غامد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غامد. [ م ِ ] (ع ص ) چاه انباشته . ◄ کشتی پر از بار. (منتهی الارب ). ازهری گوید: گمان میکنم کشتی تهی باشد مانند حفانة. (از تاج العروس ).
غامد. [ م ِ ] (اِخ ) غامد (من عسیر) ناحیه ای است در عربستان کوهستانی به ارتفاع ٢٣٢١ متر. (حلل السندسیة ج ٢ ص ١١١). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
غامد. [ م ِ ] (اِخ ) بقول برخی نام پدر قبیله ای از جهینه و بگفته ٔ برخی از یمن است و در صحاح آمده است : الاهل اتاها علی نأیها بمافضحت قومها غامد. و غامد را نام پدر قبیله ای دانسته است و نام وی عمرو است و در بعض نسخ عمر آمده و صواب نیز همین است . عمر فرزند عبداﷲ و بگفته ای عبدبن کعب بن حرث بن کعب بن عبداﷲبن مالک بن نصربن ازد است . و در وجه اشتقاق این نام آراء مختلفی است . برخی گفته اند از این رو بدین نام ملقب شده است که امری را میان قوم خویش اصلاح کرده است و این گفتار ابن کلبی است و نص عبارت وی چنین است : زیرا وی امری را که میان او و عشیره ٔ وی بوده پنهان کرده و آن را پوشیده است «تغمد»، و بهمین سبب یکی از ملوک حمیر وی را (غامد) نامیده است . و این شعر را در باره ٔ وی سروده اند: تغمدت امراکان بین عشیرتی فسمانی القیل الحضوری غامد و برخی گفته اند کلمه ٔ غامد از غمود چاه مشتق است . اصمعی گفته است وجه اشتقاق غامد چنان نیست که ابن کلبی گفته است بلکه کلمه ٔ مزبور از غمود بئر اشتقاق یافته است که بمعنی فزونی آب چاه است و ابن اعرابی گفته است قبیله ٔ مزبور را باید غامدة خواندنه غامد، و این شعر را آورده است : الاهل اتاها علی نأیها بما فضحت قومها غامدة. (از تاج العروس ). ورجوع به حبیب السیر چ خیام ص ٣٩٧ و عقدالفرید ج ٤ ص ١٥٥ و البیان و التبیین ج ١ ص ٢٠٨ و امتاع الاسماع ج ١ ص ٥٠١ شود.