غاصب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص) [ ع. ] (اِفا.) غصب کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص) [ ع. ] (اِفا.) غصب کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غاصب . [ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از غصب . بستم ستاننده . به ستم گیرنده . غصب کننده . گیرنده ٔ ملک دیگری به زور : اگر خشم نیافریدی هیچ کس روی ننهادی سوی ... عیال و مال خود از غاصبان دور گردانیدن . (تاریخ بیهقی ). پس خضر کشتی برای آن شکست تا که آن کشتی ز غاصب بازرست . مولوی (مثنوی ).
مترادف و متضاد واژهدان
زورستان، غصبکننده، متغلب زورگو، ستمگر
فرهنگ طیفی واژهدان
فرد غاصب، دیکتاتور، متقلب، متجاوز، متعدی، متصرف، کلاهبردار استثمارگر، بهرهکش، زالو، زالوصفت، خونخوار، بیرحم مستبد، ظالم
واژگان فارسی سره واژهدان
ستمگر، ربایشگر، دست یازنده