عین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ع) (اِ.) بیست و یکمین حرف از الفبای فارسی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ع) (اِ.) بیست و یکمین حرف از الفبای فارسی.
(عَ یا ع) [ ع. ] (اِ.) ۱- چشم. ۲- چشمه. ۳- زر. ۴- ذات و نفس هر چیز. ؛~ خیال کسی نبودن هیچ اهمیت ندادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عین . (ع اِ) گاو وحشی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بقرالوحش . (اقرب الموارد). ◄ ج ِ عِیان . (منتهی الارب ). رجوع به عیان شود. ◄ ج ِ عینة. رجوع به عینة (ع اِ) شود. ◄ (ص، اِ) ج ِ عَیون . رجوع به عیون شود. ◄ ج ِ أعین . رجوع به أعْیَن شود. ◄ ج ِ عَیناء. رجوع به عیناء شود : و عندهم قاصرات الطرف عین (قرآن ٤٨/٣٧)؛ و نزد ایشانست زنان فروهشته چشم فراخ حدقه . ◄ کلمه ٔ عین در جمع افعل وصفی ِ مؤنث یعنی عیناء، در تداول فارسی غالباً بمعنی مفرد به کار رفته است : نعیم خطه ٔ شیراز و لعبتان بهشتی ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را. سعدی . - حورالعین، حور عین ؛ زنان سپیدپوست فراخ چشم . (آنندراج ). رجوع به ماده ٔ حورالعین شود : و حور عین . کامثال اللؤلؤ المکنون (قرآن ٢٢/٥٦ - ٢٣)؛ و حوران فراخ چشم چون مروارید در پرده ها نگاه داشته شده . زوجناهم بحور عین (قرآن ٥٤/٤٤ و ٢٠/٥٢)؛ ازدواج دادیم آنان را با حوران فراخ چشم . این ترکیب چنانکه اشاره شد در تداول فارسی بمعنی مفردبکار رود : کوهسار خشینه را به بهار که فرستد لباس حورالعین . کسائی . حاسدا هرگز نبینی، تا تو باشی، روی عقل دوزخی هرگز نبیند روی و موی حور عین . منوچهری . قرین محمد که بود آنکه جفتش نبودی مگر حور عین محمد. ناصرخسرو. ساکنان حضرت تو در بهشت قرةالعینان جان حور عین . خاقانی . حور عین میگذرد در نظرسوختگان یا مه چهارده یا لعبت چین میگذرد. سعدی . روح پاکم چند باشم منزوی در کنج خاک حور عینم تا کی آخر بار اهریمن کشم . سعدی (کلیات چ فروغی ص ٧٩٨).
عین . (اِخ ) جایگاهی است در حجاز. (از معجم البلدان ).
عین . [ ع َ ] (ع مص ) چشم کردن و چشم زخم رسانیدن و بر چشم زدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).چشم زدن . (از اقرب الموارد). عَیَنان . رجوع به عینان شود. ◄ روان گردیدن آب و اشک . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). جاری شدن آب و اشک . (از اقرب الموارد). عَیَنان . رجوع به عینان شود. ◄ به چشمه رسیدن به کندن چاه و جز آن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): حفرت حتی عنت ؛ حفر کردم تا به چشمه ها رسیدم . ◄ بسیار شدن آب چاه . (از اقرب الموارد). ◄ مایل شدن ترازو. ◄ دیده بان شدن قوم را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). «عین » شدن برای قوم . (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
چشم، دیده اصل، مشابه چشمه جوهر، ذات، گوهر
واژگان فارسی سره واژهدان
دیده، چشم
واژگان قرآن
قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ «عین» جمع «اعین» و «عیناء» به معناى درشت چشم است، و به این ترتیب، کلمه «عین» بر مذکر و مؤنث هر دو اطلاق مى شود، و مفهوم گسترده اى دارد که همه همسران بهشتى را شامل مى شود، همسران زن براى مردان با ایمان و همسران مرد براى زنان مؤمن (دقت کنید)، و از آنجا که بیشترین زیبایى انسان در چشمان او است، روى این مسأله مخصوصاً تکیه شده است.(14)