عیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیش . [ ع َ ] (ع اِ) زندگانی . (منتهی الارب ). حیات حیوانی . (از اقرب الموارد). زیست . زندگی : بر تو در سعادت همواره باز باد عیش تو باد دایم با یار مهربان . منوچهری . چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی در پُرّی و بسیاری . منوچهری . علت عیش را سه چیز نهند کآن مکان و زمان و اخوان است . خاقانی . نسیه دادیم بر خزانه ٔ عیش همه نقداز خزانه بستانیم . خاقانی . سررشته ٔ عیش اینست آسان مده از دستش کاین رشته چو سرگم شد دشوار پدید آید. خاقانی . تا به تو بر ملک مقرر شود عیش تو از خوی تو خوشترشود. نظامی . - تلخ عیشی ؛ بدی زندگی . ناگواری زیست : بر تلخ عیشی من اگر خنده آیدت شاید، که خنده ٔ شکرآمیز میکنی . سعدی . مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش بازکش . سعدی . چو تلخ عیشی من بشنوی بخنده درآی که گر بخنده درآئی جهان شکر گیرد. سعدی . - تنگ عیش ؛ آنکه زندگیش تنگ باشد. که زندگی مرفه ندارد. مقابل فراخ عیش . دارای معیشت ضنک . دارای معیشت ضیقة. دست تنگ . رجوع به ضنک شود : جان ندارد هرکه جانانیش نیست تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست . سعدی . بسا تنگ عیشان تلخی چشان که آیند در حله دامن کشان . سعدی . - عیش خضر ؛ زندگی خضر : جرعه ای درد و حیات تلخ قسمت کرده اند عیش خضر و آب حیوان گر نباشد گو مباش . ؟ (از غوامض سخن از آنندراج ). ◄ خوردنی و آنچه بدان زیست نمایند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): عیش بنی فلان اللبن ؛ بنی فلان بوسیله ٔ شیر زندگی میکنند. (از اقرب الموارد). ◄ نان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فلان عیش و جیش و فلان مرة عیش و مرة جیش ؛ او یک بار با من است و یک بار برمن، و یا یک بار سود دارد و یک بار زیان میرساند. ◄ زرع و کشت، در لهجه ٔ حجاز. (از اقرب الموارد). ◄ (از ع، اِ) خوشی و نشاط. (آنندراج ). خوشی و خرمی و شادمانی و کامرانی و سرور. (ناظم الاطباء). عشرت . خوشگذرانی : عیشیم بود با تو در غربت و در حضرت حالیم بود با تو در مستی وهشیاری عیشی است مرا با تو چونانکه نیندیشی حالیست مرا با تو چونانکه نپنداری . منوچهری . دریاب عیش صبحدم تا نگذرد بگذر ز غم کآنگه به عمری نیم دم دریافت نتوان صبح را. خاقانی . بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل . سعدی . منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست یکی را به زندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان ؟ سعدی . گلبن عیش میدمد ساقی گل عذار کو باد بهار می وزد باده ٔ خوشگوار کو. حافظ. خون پیاله خور که حلال است خون او در کار عیش کوش که کاریست کردنی . حافظ. عیشم مدامست از لعل دلخواه کارم بکام است الحمدﷲ. حافظ. ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر دیده ٔ احول کند عیش دوبالا بیشتر. صائب (از آنندراج ). تراویده عیش جم از جامشان . ظهوری (از آنندراج ). - امثال : ذکر عیش نصف عیش است . (جامعالتمثیل ). وصف عیش نصف عیش است . - تاریک کردن عیش ؛ منغص کردن آن .(از آنندراج ). منغص کردن شادی . ناگوار ساختن عیش و عشرت : سخن چین میکند تاریک عیش صاف طبعان را مده در خلوت آئینه ره زنهار طوطی را. صائب (از آنندراج ). - عیش و عشرت ؛ خوشی و خوشگذرانی . - عیش و نوش ؛ خوشی و شادی و میخوارگی . ◄ (اصطلاح تصوف ) کنایت از لذت انس است با حق و شعور و آگاهی در آن لذت . (از فرهنگ مصطلحات عرفا).
عیش . [ ع َ ] (ع مص ) زیستن . (از منتهی الارب ).زندگانی کردن . (آنندراج ). زیست و زیست کردن . (از ناظم الاطباء). مَعاش . مَعیش . مَعیشة. عَیشة. عَیشوشة. رجوع به معاش و معیش و معیشة و عیشة و عیشوشة شود.