عید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عید. (ع اِ)خوی گرفته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ هرچه بازآید از اندوه و بیماری و غم و اندیشه و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ موسم . (اقرب الموارد). ◄ روز فراهم آمدن قوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). هر روز که در آن انجمن یا تذکار برای فضیلتمند یا حادثه ٔ بزرگی باشد. گویند ازآنرو بدین نام خوانده شده است که هر سال شادی نوینی بازآرد، و اصل آن عِود است . (از اقرب الموارد). ◄ روز جشن اهل اسلام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، أعیاد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ مطلق روز جشن و روز مبارکی که در آن روز مردم شادی کنند و به یکدیگر تبریک نمایند. (ناظم الاطباء). و رجوع به جشن شود : صد عید چنین ضمان کند عمر دولت به ازین ضمان ندیدت . خاقانی . به خجستگی عیدت چه دعا کنم که دانم که بدولت تو هرگز ز فنا ضرر نیاید. خاقانی . خاقانی عید آمد و خاقان به یمن خود هر کار کز خدای بخواهد روا شود. خاقانی . روز وصل از بیم هجران تو گریان گذشت (؟) آه عید آمد پس از عمری و در باران گذشت . میر محمدعلی رایج (از آنندراج ). - امثال : عید بی روستائی ، نظیر: بستان بی سرخر. (امثال و حکم دهخدا) : نباشد تو راهیچ غم بی دل من کسی دید خود عید بی روستائی . کمال الدین اسماعیل . بسی کوشیدم اندر پادشائی که آن عیدی بود بی روستائی . امیدی . عیدت را اینجا کردی نوروزت را برو جای دیگر ؛ گویا در قدیم مراد از عید مطلق، عید فطر یا عید اضحی بوده است، چنانکه انوری گوید: عید تو همایون و همه روز تو چون عید نوروز تو از عید تو خرم تر و خوشتر. (از امثال و حکم دهخدا). عید می آید عیبها را آشکار میکند ؛ مثلی متداول فقراست، و مراد آنکه چون عید نوروز لباس نو برای زنان و کودکان و شیرینی برای مهمان و چیزهای دیگر باید، درویشی و بی نوائی نیازمندان آنگاه آشکار میشود. و آن نظیر «عید نیست عیب است » باشد.(امثال و حکم دهخدا). ◄ عید فطر یا اضحی . یکی از عیدین : بر آمدن عید و برون رفتن روزه ساقی بدهم باده بر باغ و به سبزِه ْ. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٨٨). از زمان آمدند بهر ثنات جمعه وبیض و قدر و عید و برات . سنائی . از پی خدمتت پدید آئیم که تو عیدی و ما هلال توایم . خاقانی . رجوع به فطر و اضحی شود. - جامه ٔ عید (عیدی ) ؛ جامه ای که در روز عید پوشند : بر تن ز سرشک جامه ٔ عیدی در ماتم دوستان دلسوزه . خاقانی . چرخ کبودجامه بین ریخته اشکها ز رخ تا تو ز جرعه بر زمین جامه ٔ عید گستری . خاقانی . و رجوع به ترکیب جامه ٔ عید و جامه ٔ عیدی در ردیف خود شود. - دو عید ؛ عیدین . عید اضحی و عید فطر : در روزه بودم از سخن، او جامه ٔ دو عید بر من فکند و عهد مرا عیدوار کرد. خاقانی . رجوع به عید و عیدین شود. - شب عید ؛ شبی که روز بعد از آن عید، و بخصوص عید فطر باشد. شبی که هلال را ببینند تا فردای آن راعید بگیرند : شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتی که ز شرم طلعت او مه عید برنیاید. خاقانی . - ◄ در تداول عامه ٔ امروز، ازحدود یک ماه به عید نوروز، ایام را شب عید و شب عیدی می گویند. - عید رمضان ؛ عید فطر. عید روزه گشادن . رجوع به فطر شود : ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به عید رمضان آمد المنة للِّه . منوچهری . معشوقه به نام من و کام دگرانست چون غره ٔ شوال که عید رمضانست . قائم مقام . - عید روزه گشادن ؛ عید فطر : نخستین روز از شوال، عید روزه گشادن است و روزه داشتن بدو حرام است . (التفهیم ص ٢٥٢). رجوع به ماده ٔ «عید فطر» شود. - عید گوسپندکشان ؛ عید اضحی . عید قربان : دهم روز از ذی الحجه عید گوسپندکشان است که حاجیان به مِنی ̍ قربان کنند. (التفهیم ص ٢٥٢). رجوع به عید اضحی و اضحی و عید قربان شود. - عید ماه روزه ؛ عید فطر. عید رمضان . عید روزه گشادن . - امثال : همین دو سه روزه تا عید ماه روزه . (یادداشت مرحوم دهخدا). - مُحْرِم ِ عید ؛ آنکه برای عید اضحی احرام کرده باشند : گر محرم عیدند همه کعبه ستایان تو محرم می باش و مکن کعبه ستایی . خاقانی . - مه عید ؛ ماه شب عید رمضان . هلال را که شب عید بینند تا فردای آن را عید بگیرند : ماه منی و عید من و من مه عیدی زآنروی ندیدم که به روی تو ندیدم . خاقانی . جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجوم ذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام . خاقانی . شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتی که ز شرم طلعت او مه عید برنیاید. خاقانی . - نماز عید ؛ نمازی که در روزهای عیدکنند : آب کرم نماند و به وقت نمازعید اینک مرا به خاک در تو تیمم است . خاقانی . - نماز عیدین ؛ نماز عید فطر و عید اضحی . رجوع به صلاة عیدین شود. ◄ (اصطلاح تصوف ) تجلیاتی است که بوسیله ٔ اعاده ٔ اعمال بر قلب و دل بازگردد. (از تعریفات جرجانی ). ◄ درختی است کوهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گشنی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فحلی است نجیب، که اسبان نجیب بدو نسبت داده میشوند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) نام مردی بوده است . (از منتهی الارب ).
عید. (ع اِ) ج ِ عادة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به عادة شود.