عیبناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیبناک . [ ع َ / ع ِ ] (ص مرکب ) معیوب . دارای عیب . فاسد. (ناظم الاطباء). نقص دار. باآهو : که تو هم عیب دار و عیب ناکی خدا را شد سزا از عیب پاکی . ناصرخسرو. پس گوشش به دندان برکند تا عیبناک شود و خلافت را نشاید. (مجمل التواریخ ). هرمز دست خود ببرید و در سفط پیش پدر فرستاد و گفت من عیبناک شدم و پادشاهی را نشایم . (مجمل التواریخ ). زآن حرف که عیبناک باشد آن به که جریده پاک باشد. نظامی . زین بیش قدم زمان هلاک است در مذهب عشق عیبناک است . نظامی . گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیبناک . سعدی . ببین به ناوک کج تا تو را شود روشن که عیبناک شود هرکه عیب بین باشد. ملانور (از آنندراج ). فرزند اگرچه عیبناک است در پیش پدر ز عیب پاکست . ؟ (از مجموعه ٔ امثال فارسی چ هند). ◄ رسوا. بدنام . لکه دار. داغدار. ◄ گناهکار. مقصر. شرور. (ناظم الاطباء).