عیب پوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیب پوش . [ ع َ / ع ِ ] (نف مرکب ) عیب پوشنده . آنکه می پوشاند و اغماض میکند از سهو و خطای دیگران . (ناظم الاطباء). خطاپوش . ستارالعیوب . مقابل عیب جو : جاهلی کفر و عاقلی دین است عیب جوی آن و عیب پوش اینست . سنائی . هست چو همنام خویش نامزد بطش و بخش بطش ورا عیب پوش بخش فراوان او. خاقانی . پوست باشد مغز بد را عیب پوش مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش . مولوی . کسانی که با ما به خلوت درند مرا عیب پوش و ثنا گسترند. سعدی . بر من رسواشده ٔ عیب کوش عیب تو پوشی که توئی عیب پوش . میرخسرو (از آنندراج ). هرکه سخن نشنود ازعیب پوش خود شود اندر حق خود عیب کوش . امیرخسرو دهلوی . دیده ٔ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم . حافظ. ساقیا می ده که رندیهای حافظ عفو کرد آصف صاحبقران جرم بخش عیب پوش . حافظ. رندی حافظ نه گناهی است صعب با کرم پادشه عیب پوش . حافظ. پرده ٔ مردم دریدن عیب خود بنمودن است عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش . صائب . ◄ بمعنی عیب پوشی و عیب پوشیدن نیز به کار رود : نجوشم که خام است جوش همه زنم دست در عیب پوش همه . نظامی (از آنندراج ). ◄ پوشاک روئین پوشاکها. (ناظم الاطباء).