عیان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیان شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آشکار شدن . واضح شدن . ظاهر گشتن : گر شاه بانوان ز خلاط آمده به حج نامش به جود در همه عالم عیان شده . خاقانی . ماهی و چون عیان شوی شمع هزار مجلسی سروی و چون روان شوی عشق هزار لشکری . خاقانی . بس نقب کافکندم نهان بر حقه ٔ لعل بتان صبح خرد چون شد عیان نقّاب پنهان نیستم . خاقانی . مکن غیبت هیچکس را بیان که روزی شود بر تو غیبت عیان . سعدی . روزی که زیر خاک تن ما نهان شود وآنها که کرده ایم یکایک عیان شود. سعدی . عیان شود خطر آدمی ز رنج خطیر که تا نسوزد بو برنخیزد از چندن . قاآنی .