عیار گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص م.) محک زدن، درصد عیار سکه را سنجیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص م.) محک زدن، درصد عیار سکه را سنجیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیار گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دینار و درهم را یک یک وزن کردن . مقدار باردینار را پیدا کردن . (از یادداشت مرحوم دهخدا). عیار کردن . تعییر کردن . واکندن . واکن کردن : پدید شد ز فلک مهر چون سبیکه ٔ زر که هیچ تجربه نتواند آن عیار گرفت . مسعودسعد. نیکان که تو را عیار گیرند بر دست بدانْت برگرایند. خاقانی . گفت ای ایبک ترازو را بیار تا که گربه برکشم گیرم عیار. مولوی . به قصد هرچه شوی پست سربلند شوی گرفته ایم عیار بلند و پستیها. صائب . توان ز زخم گرفتن عیار جوهر تیغ ز جوی شیر بود حال کوهکن روشن . صائب (از آنندراج ). و رجوع به عیار شود.