عیادت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیادت . [ دَ ] (ع اِمص ) عیادة.بیمارپرسی . (غیاث اللغات ). بیمارپرسی و رفتن به احوال پرسی بیمار. (ناظم الاطباء). و رجوع به عیادة شود : تو که بونصری به بهانه ٔ عیادت نزدیک خواجه ٔ بزرگ رو. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٨). عبدوس را بر اثر توفرستیم تا عیادت ما برساند. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٨). مگر شبی زبرای عیادت دل تو قدم نهد صفت ینزل اللَّه از بالا. خاقانی . شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت . سعدی . اصحاب را چو واقعه ٔ ما خبر کنند هر دم کسی به رسم عیادت دوان شود. سعدی . به انتظار عیادت که دوست می آید خوشست بر دل رنجور عشق بیماری . سعدی .