عکوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عکوف . [ ع ُ ] (ع مص ) پیوسته پیش آمدن بر کسی و روی آوردن . (از منتهی الارب ). روی فرا چیزی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). روی به چیزی آوردن . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). روی آوردن بر کسی و ملازم او گشتن . (از اقرب الموارد). عَکف . و رجوع به عکف شود. ◄ مقیم ماندن . (از منتهی الارب ). در جای مقیم شدن . (تاج المصادر بیهقی ). مقیم شدن . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). ◄ گوشه گرفتن درمسجد. (از منتهی الارب ). اعتکاف . (اقرب الموارد). ◄ نگه داشتن خود را و اصلاح نمودن و دیری ورزیدن . (از منتهی الارب ). ◄ بازداشته شدن . ◄ گرد چیزی درآمدن . (تاج المصادر بیهقی ).
عکوف . [ ع ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ عاکِف . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و حدیث «الناس عکوف » یعنی مردم منتظر جنگهای پیامبر (ص ) هستند. (از منتهی الارب ).