عکاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ کّ) [ ع. ] (اِ. ص.) آن که شغلش عکس برداری است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ کّ) [ ع. ] (اِ. ص.) آن که شغلش عکس برداری است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عکاس . [ ع ِ ] (ع مص ) ناصیه ٔ یکدیگر را گرفتن . ◄ قلب کردن و معکوس کردن سخن . (از اقرب الموارد). معاکسة. و رجوع به معاکسة شود.
عکاس . [ ع ِ ] (ع اِ) رسن که بدان دست شتر با مهار بندند تا رام گردد. (منتهی الارب ). عکاس البعیر؛ ریسمانی است که در «خطم » شتر تا «رسغ» دست او بندند تا رام گردد. (از اقرب الموارد). در مثل گویند «دون هذا الامرعکاس و مکاس »یعنی سوای این کار موی پیشانی یکدیگر گرفتن است، یاآن از اتباع است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
عکاس . [ ع َک ْ کا ] (اِ ع، ص، اِ) کسی که عکاسی میکند و عکس می اندازد. (ناظم الاطباء). آنکه شغلش عکس برداری است . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به عکس شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
نگاره گر، فرتورگر، رخشگر، رخشگر