عود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عود.[ ع َ ] (ع مص ) برگردیدن و بازگشتن . (از منتهی الارب )(آنندراج ) (از ناظم الاطباء). گردیدن و بازگشتن و یابازگشتن بسوی کسی پس از روی گردان شدن از وی . (از اقرب الموارد). عَودة. مَعاد. رجوع به عودة و معاد شود. ◄ بازگردانیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رد کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بیمارپرسی نمودن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). عیادت کردن مریض . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عیاد. عیادة. عُوادة. رجوع به عیاد و عیادة و عوادة شود. ◄ پیاپی آمدن چیزی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ عادت چیزی کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عادت قرار دادن چیزی را. (از اقرب الموارد). ◄ چنین گشتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ روی آوردن بر نیکی، گویند: عاد بمعروفِه . ◄ گشتن و شدن، بمعنای «صار»، که در این صورت از اخوات «کان » بحساب می آید. و گاهی برای دلالت بر انتقال از حالتی بحالتی بکار رود. ◄ دیگربار کاری را انجام دادن : عاد لما فعل . ◄ نقض کردن . (از اقرب الموارد).
عود. [ ع َ ] (ع اِمص ) بازگشتن . (غیاث اللغات ). مراجعت . برگشت . (ناظم الاطباء). بازگشت : ناصرالدین پیش از عود رسول به سرای خلد تحویل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢١٦). به وقت عود سلطان حال او اعلام دادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٦١). تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی که عود یار گرامی به عود جان ماند. سعدی . ◄ دوباره بازگشت . (ناظم الاطباء). - عود دادن ؛ برگردانیدن . مسترد داشتن . عودت دادن . رجوع به عود شود. - عود کردن ؛ بار دیگر پدید آمدن، مانند عود کردن مرض و جز آن .
عود. [ ع َ ] (ع ص، اِ) کلانسال از شتر و گوسپند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سالخورده از شتر و گوسفند، و آن در صورتی است که از نظر سن از «بازل » و «مخلف » گذشته باشد. (از اقرب الموارد). هرگاه سن شتر از «مخلف » درگذرد وی را عود گویند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٣٤). مؤنث، عودة. ج، عِوَدَة، عیدَة است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : و چون بزرگ شود [ بچه ٔ ناقه ] و دندان ناب او بزرگ شود، نر را عود خوانند وماده را عودة، و آن در ١٤سالگی بود. (تاریخ قم ص ١٧٧). در مثل گویند: اًن جرجر العود فزده وقراً (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)؛ یعنی اگر مانند شتر کلانسال بار کشید، بار آن را زیاد کن . (ناظم الاطباء). در مثل گویند: زاحم بعود أو دع ؛ یعنی در حرب از پیران ماهر و آزموده استعانت بجوی . (از منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ راه دیرینه، و مهتری قدیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). راه و سروری قدیم . (از اقرب الموارد). ◄ دوم در مهتری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ثانی البدء . (تاج العروس ). ◄ رجع عوداً علی بدء، و عوده علی بدئه ؛ یعنی بازگشت به همان راه که آمده بود، أی رفتنش هنوز منقطع نشده که بازگردید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و نیز رجع عوداً و بدءً بهمین معنی است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ لک العود؛ باید که بازگردی و عود کنی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عُوادة. عَودة. رجوع به عوادة و عودة شود. - عود الشی ٔ علی موضعه بالنقض ؛ عبارت از این است که آنچه برای نفع مردم مقرر شده باشد، ضرری برای آنها باشد، مانند امر کردن به بیع و اصطیاد، که آن دو برای منفعت عباد مقرر شده اند و امر به آنها برای اباحه است، چه اگر امر به آنها از وجوب بود، آن امر به نقض بموضع خود بازمیگشت چون لازمه ٔ ترک آن، گناه و عقوبت میبود.(از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). ◄ (اِخ ) نام اسب اُبَی ّبن خلف . ◄ اسب ابوربیعةبن ذهل . (از منتهی الارب ).