عوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوا. [ ع َوْ وا ] (اِخ ) عواء. نام منزلی است از منازل قمر. رجوع به عَوّاء شود : بی صرفه در تنور کن آن زرّ صرف را کو شعله ها به صرفه و عوا برافکند. خاقانی . خصم سگ دل ز حسد نالد چون جبهت ماه نور بی صرفه دهد وعوع عوا شنوند. خاقانی . شیر هشیار از سگ وحشت فزا برتافت رو نور جبهه شور عوا برنتابد بیش ازین . خاقانی . عَوّا نوای عُوا برگرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). عوا ز سماک هیچ شمشیر تازی سگ خویش رانده بر شیر. نظامی .
عوا. [ ع ُ ] (از ع، اِ) عُواء. بانگ گرگ و سگ و شغال و روباه و آهو. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). عوّا نوای عُوا برگرفت .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). و رجوع به عُواء شود.
عوا. [ ع َ ] (اِخ ) عواء.منزلی است مر ماه را، و آن پنج یا چهار ستاره است به شکل الف، از برج سنبله . (منتهی الارب ) : الا که تا براین فلک بود روان شجاع او و حَیّةالحوای او. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ١ ص ٨٥). گلبن چو برج جوزا گشته ست و گل بر او بشکفته جای جای سماک و عوا شده ست . ناصرخسرو. و رجوع به عَوّا و عَوّاء شود.