عهدشکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عهدشکن . [ع َ ش ِ ک َ ] (نف مرکب ) پیمان شکن . (ناظم الاطباء). ناقض عهد. نقض کننده ٔ عهد. ناکث . زنهارخوار : خدای داند بهتر که چیست در دل من ز بس جفای تو ای بیوفای عهدشکن . فرخی . چون عهده ٔ عهد بازجویند جز عهدشکن تو را چه گویند. نظامی . این عهدشکن که روزگار است چون برزگران تخم کار است . نظامی . دست وفادر کمر عهد کن تا نشوی عهدشکن جهد کن . نظامی . اگر آن عهدشکن بر سر میثاق آید جان ِ رفته ست که با قالب مشتاق آید. سعدی . زهی زمانه ٔ ناپایدار عهدشکن چه دوستیست که با دوستان نمی پائی . سعدی . چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی کند. حافظ. مرا تو عهدشکن خوانده ای و میترسم که با تو روز قیامت همین خطاب رود. حافظ (از آنندراج ).