عنقای مغرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنقای مغرب . [ ع َ ی ِ م ُ رِ ] (اِخ ) مرغی بود بس عظیم و درازگردن . و مُغرب ازاین جهت گویند که طیور را فرومیبرد و اطفال و دختران را نیز بلع میکرد. و بعضی نوشته اند که بفتح راء، بمعنی نو و غریب آورده شده، چون عنقا را حق تعالی به هیئت عجیب آفریده بود ازین جهت مُغرب گفتند. و بعضی مُغرب بمعنی مخفی و نابود نوشته اند. (از آنندراج ) (ازغیاث اللغات ). عنقاء مُغرب . عنقاء مُغربة. سیمرغ . رجوع به عنقاء و عنقاء مُغرب و عنقا شود : عنقای مُغربم به غریبی که بهر الف غم را چو زال زر به نشیمن درآورم . خاقانی . گرچه چون دارای مشرق مُشرقش دیدم ضمیر لیک چون عنقای مُغرب بس غریبش یافتم . خاقانی . عقل عنقای مُغربم میخواند چرخ زالم بگوشه ای بنشاند. اوحدی . ◄ کنایه از چیز نایاب باشد : عنقای مُغرب است در این دور خرمی خاص ازبرای محنت و رنج است آدمی . ابوالفرج سگزی . آری خوشدلی عنقای مُغرب و کبریت احمر و زمرداصفر است . (سندبادنامه ص ٥٣).