عنان گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص م.) مهار کردن، رام کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص م.) مهار کردن، رام کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنان گرفتن . [ ع ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) آهسته رفتن و کاررا به تأمل کردن . عنان بازکشیدن . (از آنندراج ). ◄ دست در عنان زدن کسی به قصد متوقف ساختن اسب و سوار. از حرکت بازداشتن اسب و سوار با گرفتن دهانه ٔ عنان . متوقف ساختن اسب و سوار را : پیاده همان کت بگیرد عنان ز خود دور دارش به تیر و سنان . اسدی . بسی نماند که روی از حبیب برپیچم وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار. سعدی . گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او. سعدی . نمی تازد این نفس سرکش چنان که عقلش تواند گرفتن عنان . سعدی . ◄ دست در عنان کسی زدن بقصد دادخواهی به او : من بگیرم عنان شه روزی گویم از دست خوبرویان داد. سعدی . ◄ جلوگیر آمدن : عنان عطا مگیر. (کلیله و دمنه ). عنان گریه چون شاید گرفتن که از دست شکیبائی زبونست . سعدی . ◄ عنان به دست گرفتن . هدایت کردن : بس که میجویم سواری بر سر میدان درد تا عنان گیرم به میدان درکشم هر صبحدم . خاقانی . ◄ در اختیار گرفتن . مستولی شدن . به دست آوردن زمام اختیار : خاقانیا زمانه زمام امل گرفت گر خود عنان عمر بگیرد امان مخواه . خاقانی . غیرت ازین پرده میانش گرفت حیرت از آن گوشه عنانش گرفت . نظامی .