عنان درکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنان درکشیدن . [ ع ِ دَ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) اسب بداشتن . متوقف ساختن اسب . از حرکت بازداشتن اسب : چو نزدیکی شاه توران رسید عنان تکاور به زین درکشید. فردوسی . با صبح خوش درکش عنان برجه رکاب می ستان کز کم حیاتی در جهان تنگ است میدان صبح را. خاقانی . فرس خوشترک ران که صحرا خوش است عنان درمکش بارگی دلکش است . نظامی . - از چیزی عنان درکشیدن ؛ از او بازآمدن . از او بازایستادن . بدو نپرداختن : شبی خلوت و ماهروئی چنان از او چون توان درکشیدن عنان . نظامی .