علیک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علیک . [ ع َی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سلطان آباد، بخش حومه ٔشهرستان سبزوار. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
علیک . [ ع َ ی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زاوه، بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه دارای ٢٧٦ تن سکنه . آب آن از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات و بنشن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
علیک . [ ع َ ل َ ک َ ] (ع حرف جر + ضمیر) مرکب از «علی » حرف جر و «ک » ضمیر متصل عربی . بر تو : ترا ببینم وگویم علیک عین اﷲ بنام ایزد احسنت و زه نکو پسری . سوزنی . - علیک گفتن ؛ پاسخ سلام دادن . مخفف «علیک السلام » است : بیزارم از تو و همه یارانت، مر مرا تا حشر با شما نه علیک است و نه سلام . ناصرخسرو. پس علیکش گفت و او را پیش خواند ایمنش کرد و بنزد خود نشاند. مولوی . ◄ (اِ فعل ) بگیر. ملازم باش . رجوع به عَلی ً شود.