علی حال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علی حال . [ ع َ لا ] (ع ق مرکب ) علی الحال . علی ای حال . بر هر حال . در هر حال . به هرحال . رجوع به «علی ای حال » شود : نوگشته کهن شود علی حال ور نیست مگر که کوه شروین . ناصرخسرو. ور در جهان نیند علی حال غایبند ور غایبند بر تن ما چون که حاضرند. ناصرخسرو. زین جهان مندیش و او راگیرکو به ْ از جهان سر به ْ از افسر علی حال، ارچه نیکو افسر است . عنصری . گرگ بر اطراف این حظیره روان است گرگ بود بر لب حظیره علی حال . منوچهری . دینار دهد، نام نکو باز ستاند داند که علی حال زمانه گذران است منوچهری .