علوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علوی . [ ع َ ل َ ] (اِخ ) عبدالسلام الضریربن سلطان محمدبن عبداﷲبن اسماعیل علوی حسنی . رجوع به علوی حسنی شود.
علوی . [ ع َ ل َ ] (اِخ ) علی بن حسن (یا حسین )، مکنی به ابوالقاسم . از منجمان و ریاضی دانان مشهور قرن چهارم هجری بود. رجوع به ابن أعلم در همین لغت نامه و نیز به ریحانة الادب ج ٥ ص ٢٥٢ و قاموس الاعلام ج ١ ص ٦٠٣ ونامه ٔ دانشوران ج ٢ ص ٦١٢ و أخبارالعلما ص ١٥٧ شود.
علوی . [ ع َ ل َ ] (اِخ ) عبیداﷲبن علی بن ابراهیم بن حسن بن عبیداﷲبن عباس علوی . وی فقیه بود و ابتدا در بغداد میزیست، سپس به مصر رفت و در سال ٣١٢ هَ . ق . در آنجادرگذشت . او راست : الجعفریة فی فقه اهل البیت . (از معجم المؤلفین ج ٦ ص ٢٤٠ از اعیان الشیعة ج ٣٩ ص ٢٠٧).