علو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عُ لُ وّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) بالا رفتن.<BR>۲- بلند قدر شدن، مرتبه یافتن.<BR>۳- (اِمص.) بزرگی، بلندی قدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ یا عَ یا عُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بلندترین و بهترین چیز. ۲- جای بلند، بالا.
(عُ لُ وّ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) بالا رفتن. ۲- بلند قدر شدن، مرتبه یافتن. ۳- (اِمص.) بزرگی، بلندی قدر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علو. [ ع َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دشت سر بخش مرکزی شهرستان آمل واقع در ٥ هزارگزی خاور آمل . ناحیه ایست دشت و دارای آب و هوای مرطوب و مالاریایی . سکنه ٔ آن ٩٥ تن است . آب آن از رودخانه ٔ هراز تأمین می شود. محصول آن برنج و صیفی و حبوبات است . شغل اهالی زراعت . راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
علو. [ ع َل ْوْ ] (ع اِ) بلندترین چیز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بهترین چیز. (منتهی الارب ). رجوع به عُلْو و عِلْو شود. ◄ جای بلند: أتیته من علو؛ آمدم او را از جای بلند. (منتهی الارب ). ◄ ستم و درشتی، یقال : أخذه علواً؛ بستم ودرشتی گرفت آنرا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
علو. [ ع ُل ْوْ / ع ِل ْوْ ] (ع اِ) بلندترین چیز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بهترین چیز. (منتهی الارب ). رجوع به عَلْو و عِلْو شود. ◄ بالا: علو الدار؛ بالای خانه، خلاف سفل . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
والایی، فر، بزرگواری، بالندگی، ارج